داستان بیدهای زمستانی

بایگانی

بعضی های زندگیم که از عزیزهایم بودند حالا فهمیده ام مصداق کسانی هستند که راضی اند "خانه همسایه شان به آتش کشیده شود که بتوانند کبیریتشان را با آن آتش روشن کنند." راضی اند بزرگترین ضررها و دردها به بقیه حتی عزیزانشان برسد اما خودشان از این ضرر بزرگ سود و منفعت هرچند کمی ببرند. بعضی های عزیز زندگیم که اتفاقا دوستشان دا....!

از همان آخرهای شهریور تا حالا موبایلم را هر بار بهانه چشم هایم یا آزمون و یا هر بهانه مزخرف دیگر خاموش کرده ام که این بعضی های زندگیم را کمتر ببینم که مدتی نباشند و نباشم که لااقل تکلیفم را خودم روشن کنم که بتوانم این اتفاقات اخیر را باور کنم. بتوانم این حد از خودخواهی و مرموزی را هضم کنم. تهش اینکه اینقدر غصه و استرس و نگرانی آمد سراغم که میگرنم زد به چشمم و میگرن چشم گرفتم و نورگریزشدم تا جایی که مجبور شدم پرده برای پنجره اتاقم بگیرم که همین نور کم هم راهی به اتاق نداشته باشد. تهش اینکه چقدروقت از زندگی و خانواده و دوست و رفیق دورماندم. از بودجه بندی آزمون عقب ماندم و ترازم زیر6000شد.

الان هم خداشاهد است حاضر به یک زخم زپرتی سرانگشت آن بعضی های خودخواه زندگیم نیستم. حاضر به غم و غصه و ناراحتی شان نیستم اما خب حقیقتا دیگر نمی توانم باورشان داشته باشم. دیگر نمی شود "عزیزم" باشند. فقط دارم سعی میکنم دیگر هیچ توقعی از هیچ کسی نداشته باشم که راحت تر تحمل کنم و البته شما هم دعایم کنید.


+فلان مشاور کارنامه های قبولی 96 با رتبه های خیییلی بدتر از من را فرستاده برای بابا که ببینید پرستاری دولتی فلان جا آورده. علوم آزمایشگاه فلان جا. رادیولوژی مازاد فلان جا... مامان می گوید توقع نداشتی بذارم الان پرستاری آزاد باشی که؟ هنوز هم دلگیر است که چرا سرخود انتخاب رشته آزاد کرده ام و آن هم پرستاری...و من هنوز فکر میکنم آنقدر خنگم که همین پرستاری آزاد از سرم هم زیاد است و خدا خیلی لطف کرده همین را آورده ام اما خب در هر صورت نشسته ام و باید باز 8تیر کنکور بدهم هرچند فکر نمی کنم نتیجه اش از امسال بهتر شود(اگر بدتر نشود تازه)


+امروز پنج روز است که سرماخورده ام و نمی توانم ازجایم تکان بخورم. کاش زودتر خوب شوم!


جناب آر.اس لطفا یه راه برای پاسخ به کامنتتون بذارید.

بعدا نوشت: باشه چشم. 

این روزها حوصله حتی خودم را هم ندارم. موبایلم را یک ماهی ست که بهانه کنکور و چشم هایم خاموش کرده ام که از همه دور باشم و کسی مجبور به

تحمل من  زودرنج و پرتوقع این روزها نباشد. 

بسته پستی که فکر میکردم چقدر ذوق کنم برایش  امروز به دستم رسید و من حتی یه نگاه درست و حسابی هم بهش نکرده ام و لابد تا چقدر وقت گوشه اتاقم باید خاک بخورد.

هدیه فارغ التحفیظی مائده و آتنا از شهریور بالای کتاب خانه ام مانده و هنوز بهشان نداده ام.

تمام لباس هایم اتو نکرده و نامرتب سر چوب لباسی و توی کمد ریخته اند و فکر نمیکنم دیگر مانتو و شال و حتی چادر اتوکرده داشته باشم.

منی که چقدر به تمیزی اتافم حساس بودم حالا اتاقم نامنظم ترین حالت ممکن را دارد.

چقدررر وقت از اعلام نتایج کنکور میگذرد و من هنوز برای قبولی محدثه م هیچ هدیه ای نگرفته ام. حالا بماند که تا غریبه ها چقدر ابراز خوشحالی کردند برای محدثه و من هنوز یک تبریک ورست و حسابی هم بهش تگفته ام.

نامه انتقالی که باید قبل شهریور به ناحیه میدادم هنوز توی کیفم مانده. و همین طور لیست خریدم.

پارچه هایی را که با چه ذوقی گرفته بوم کنار میزخیاطی دست نخورده مانده اند.

پیاده روی هرصبح را چندهفته ای ست بیخیال شده ام و حالا تا سر کوچه هم بیرون نرفته ام.

امروز تولد مرضیه بود و چندوقت دیگر تولد آتنا و برای هیچ کدام هنوز هیچ کاری نکرده ام.

این روزها اگر چشم هایم کمی اجازه دهند درس میخوانم و باقی روز را چشم بند طبی به چشم میزنم و به "نورگریز"یم فکر میکنم.

چقدر از بودجه بندی آزمون عقبم و چقدرترررر از ریاضی و فیزیک متنفر.


قرار شد قبل از نوزده سالگی من یک عکس چهار تایی بگیریم. شاید آخرین عکس چهارتایی مان بشود

چه فکر ها و تصوراتی که از هجده سالگی م داشتم و حالا که یکی دوماه تا نوزده سالگیم مانده به هیچ کدام از انتظارتم از هجده سالگی نرسیده ام. هیچ کداپ یعنی دقیقا هیچ کدام. و این یعنی من چقدررررررر ضعیف هستم. 


برای چشم هایم دعا کنید. 


آشفتگی و بدی این پست ها به پای چشم هایی بگذارید که به زحمت باز نگه شان داشته ام و سری که دارد از درد میترکد و صدای تیک تیک ساعتی که مثل مته توی مغزم فرو میرود و البته خود نابلدم.

.